میگه : کی میرسی بندر ؟
میگم : خیلی دلم برات تنگ شده !
میگه : نزدیکی بندر که رسیدین زنگ بزن بیام دنبالتون !
میگم : منو می بری سر ِ خاک ناصر ؟
میگه : تا کی میمونین ؟
میگم : میشه دوباره هرمز هم بریم ؟
میگه : حالا تو بیا . . .
میگم : میخوام عمه سیمین دخت رو هم ببینما !
میگه : تو هنوز یادته ؟
میگم : آخه دلم میخواد مثل اون دفه همه مون بریم هرمز ... دلم نمیاد {...} رو جا بذاریم ...
میگه : آخه هر چی ما میکشیم از دست ِ این دل ِ توئه ...
+ نوشته شده در چهارشنبه 13 آذر1387ساعت 22:9  توسط فرناز
|
