تبليغاتX
بوم سفید نقاشی - من و مولانا

بوم سفید نقاشی

من هم زنی از تبار ٍ فریادم . . .

 

میگم : احساس میکنم دیر شده ... زمان همین طوری داره می گذره و من هنوز کارایی که باید می کردم ، نکردم ...

میگه : خوب یه خورده فعالیتت رو بیشتر کن !

میگم : خیلی کتاب خوندم ، خیلی فکر میکنم ... اما احساس میکنم کمه و این منو عصبی میکنه !

میگه : اول از همه باید یه الگو داشته باشی ... گفتی مثنوی میخوندی ؟

میگم : آره !

میگه : خوب! اگه از خودت توقع داری مثل مولانا بشی باید حرکت کنی ، البته ناگفته نماند که تو هیچ وقت نمی تونی مولانا بشی !

میگم : چطور ؟

میگه : خوب معلومه ! مولانا هیچ وقت کارمند نبود ... مولانا هیچ وقت به بچه دار شدن فکر نمی کرد ... مولانا هیچ وقت واسه ی رفقاش تولد نمی گرفت ... مولانا هیچ وقت ...

میگم : بسه دیگه ! فهمیدم !

میگه : حالا ناراحت نشو ! ... از کتاب "اخلاق ناصری" شروع کن ! به شرطی که برای هر صفحه اش وقت بذاری ..

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 7 آذر1387ساعت 12:12  توسط فرناز   |