میگم : احساس میکنم دیر شده ... زمان همین طوری داره می گذره و من هنوز کارایی که باید می کردم ، نکردم ...
میگه : خوب یه خورده فعالیتت رو بیشتر کن !
میگم : خیلی کتاب خوندم ، خیلی فکر میکنم ... اما احساس میکنم کمه و این منو عصبی میکنه !
میگه : اول از همه باید یه الگو داشته باشی ... گفتی مثنوی میخوندی ؟
میگم : آره !
میگه : خوب! اگه از خودت توقع داری مثل مولانا بشی باید حرکت کنی ، البته ناگفته نماند که تو هیچ وقت نمی تونی مولانا بشی !
میگم : چطور ؟
میگه : خوب معلومه ! مولانا هیچ وقت کارمند نبود ... مولانا هیچ وقت به بچه دار شدن فکر نمی کرد ... مولانا هیچ وقت واسه ی رفقاش تولد نمی گرفت ... مولانا هیچ وقت ...
میگم : بسه دیگه ! فهمیدم !
میگه : حالا ناراحت نشو ! ... از کتاب "اخلاق ناصری" شروع کن ! به شرطی که برای هر صفحه اش وقت بذاری ..
