تبليغاتX
بوم سفید نقاشی

بوم سفید نقاشی

من هم زنی از تبار ٍ فریادم . . .

 

براش اس ام اس میزنم : بهار اومد برفا رو نقطه چین کرد / خنده به دل مردگی زمین کرد / بهار اومد با یه بغل جوونه / عیدو آورد از تو کوچه تو خونه  . . .  سال نو مبارک !

میگه : همیشه دوست داشتم ادامه ی مصرع اول این شعرو که دو سال پیش بهار واسم نوشته بودی بدونم ، هر لحظه بودنت آرزوهامو برآورده میکنه . حتی اس ام اس هاتم همونائیه که میخواستم ! ... مثل دلتنگی های وقت سفر تو رو دوست دارم ...

میگم :تو اشک منو در نیاری نمیشه ؟ . . . دلم واسه دیدنت لک زده ! . . . برات پیام گذاشته بودم دیدی؟

میگه : ناراحت شی دیگه اس ام اس نمیدما ... پیامتو خوندم (!) ... هر کاری کردم نتونستم باهات تماس بگیرم ، آخه حسودیم شده بود !

میگم : الهی من فدات شم ! همه ی دنیا هم جمع بشن جای تو رو کسی نمیتونه بگیره عزیز دلم . . .

 

پی نوشت ۱ : الف - سین ِ عزیزم تو همیشه دختر ِ گل خودمی و من بینهایت دوستت دارم و دعا میکنم همین طور که تا حالا موفق بودی ، همیشه سربلند باشی توی زندگی ات !

پی نوشت ۲ : پیامم خصوصی بوده !

پی نوشت ۳ : سال جدیدو تبریک میگم . . .

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 3 فروردین1388ساعت 2:19  توسط فرناز   | 

 

میگم : ببخشید آقا ! هنوز هم سررسید سال ۸۷ دارید ؟

میگه : بله ! اینا رو تازه آوردیم ، کدومشو میخواین ؟

میگم : اینا مال ِ سال ِ دیگه اس ! من سررسید امسالو میخوام !

میگه : نداریم ! ... (در حالیکه از عصبانیت سرخ شده) امسال که تموم شده دیگه !

میگم : تموم نشده هنوز که ! ... هنوز حدود دو ماه دیگه مونده ! کلی اتفاق می افته توی این دو ماه !

میگه : نداریم خانوم نداریم .... !!!

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 7 بهمن1387ساعت 23:15  توسط فرناز   | 

 

میگم : خوبی ؟

میگه : اوهوم !

میگم : چیزی نمیخوای برات بیارم ؟

میگه : نه !

میگم : پاتو میذارم توی این لگن تا تبت بیاد پایین ...

میگه : موز میخوام

میگم : موز نداریم ( و منظورم اینه که داریم اما تو فکر کن که نداریم ، آخه برات خوب نیست ... اشکم سرازیر میشه ... )

میگه : خوب میشم عمه ... تو برو واسه عمو شام درست کن ، الان میاد گریه میکنه ها!

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 10 دی1387ساعت 19:31  توسط فرناز   | 

 

میگه : کجا بودی ؟ چرا دیر اومدی ؟

میگم : وزارت ارشاد بودم ، باید یکی از مدیران رو می دیدم . رفته بودم اعتراض !

میگه : اعتراض به چی ؟

میگم : توضیح میدم برات ...

میگه : از جنوب چی سوغاتی آوردی ؟

میگم : خاک . . .

میگه : چی ؟

میگم : درست شنیدی ... تعجب نکن ... خاک آوردم ... میخوای ؟

میگه : تو دیوونه ای !

میگم : میخوای نشونت بدم ؟ ... این خاک ِ قرمز ِ جزیره ی زیبای هرمزه ؛ دستتو بزن توی این خاک ... این یکی رو ببین انگار خدا توش اکلیل پاشیده ... رفته بودم ارشاد که اینا رو نشونشون بدم !

میگه : وای ! چه قشنگن !

میگم : تازه کجاشو دیدی ؟ من فقط دو سه تا رنگشو تونستم با خودم بیارم ، هرمز بیشتر از هفتاد رنگ خاک داره ...

میگه : نگا کن این قرمزه چه رنگ قشنگی داره روی پوستم!

میگم : کامیون کامیون داره صادر میشه به کشورهای اروپایی برای تولید لوازم آرایش !

میگه : چطوری اینا رو جمع کردی ؟

میگم : بچه های هنرمند بندرعباس خاک ها رو از دور ِ جزیره جمع کرده بودن و باهاش بزرگترین فرش خاکی رو کنار ِ ساحل ِ جزیره نقش زده بودن ... اما هیچ کدوم از مسئولین فرهنگی حضور نداشتن روز عید قربان که فرش رو نمایی شد ! اونوقت واسه ی ساختن یه ساندویچ ِ ۵۰۰ کیلومتری کلی سر و صدا راه میندازن و توی بوق و کرنا میکنن ...

میگه : تو این مملکت هیشکی سرجاش نیس ... کاش تو توی وزارت ارشاد کار میکردی ...

میگم : ولی من کار خودمو میکنم ... میخوای عکس های جزیره رو هم ببینی ؟

 

 

جزیره ی هرمز - فرش خاکی - عید قربان

 

گزارش فرش خاکی و عکس های بیشتر

 

پی نوشت : امروز ، بیست و نهم آذر ، دومین سالگرد کوچ ِ "ناصر عبدالهی" صدای ماندگار خاک جنوبه و من هنوز رفتنش را باور نکرده ام ...

 

+ نوشته شده در  جمعه 29 آذر1387ساعت 9:8  توسط فرناز   | 

 

میگه : کی میرسی بندر ؟

میگم : خیلی دلم برات تنگ شده !

میگه : نزدیکی بندر که رسیدین زنگ بزن بیام دنبالتون !

میگم : منو می بری سر ِ خاک ناصر ؟

میگه : تا کی میمونین ؟

میگم : میشه دوباره هرمز هم بریم ؟

میگه : حالا تو بیا . . .

میگم : میخوام عمه سیمین دخت رو هم ببینما !

میگه : تو هنوز یادته ؟

میگم : آخه دلم میخواد مثل اون دفه همه مون بریم هرمز ... دلم نمیاد {...} رو جا بذاریم ...

میگه : آخه هر چی ما میکشیم از دست ِ این دل ِ توئه ...

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 13 آذر1387ساعت 22:9  توسط فرناز   | 

 

میگم : احساس میکنم دیر شده ... زمان همین طوری داره می گذره و من هنوز کارایی که باید می کردم ، نکردم ...

میگه : خوب یه خورده فعالیتت رو بیشتر کن !

میگم : خیلی کتاب خوندم ، خیلی فکر میکنم ... اما احساس میکنم کمه و این منو عصبی میکنه !

میگه : اول از همه باید یه الگو داشته باشی ... گفتی مثنوی میخوندی ؟

میگم : آره !

میگه : خوب! اگه از خودت توقع داری مثل مولانا بشی باید حرکت کنی ، البته ناگفته نماند که تو هیچ وقت نمی تونی مولانا بشی !

میگم : چطور ؟

میگه : خوب معلومه ! مولانا هیچ وقت کارمند نبود ... مولانا هیچ وقت به بچه دار شدن فکر نمی کرد ... مولانا هیچ وقت واسه ی رفقاش تولد نمی گرفت ... مولانا هیچ وقت ...

میگم : بسه دیگه ! فهمیدم !

میگه : حالا ناراحت نشو ! ... از کتاب "اخلاق ناصری" شروع کن ! به شرطی که برای هر صفحه اش وقت بذاری ..

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 7 آذر1387ساعت 12:12  توسط فرناز   | 

 

میگه : چی شده ؟ چرا پریشونی ؟ یک ساعته زل زدی به این مانیتور که چی ؟

 میگم : میخوام یه وبلاگ جدید بزنم ، باید از این خونه دل بکنم انگار ! دلم عجیب گرفته ! آخه "بوم سفید ِ نقاشی" مو خیلی دوست داشتم ! ... اما مجبورم فرار کنم !

 میگه : فرار ؟ ... چرا فرار ؟ ... فرار کار ِ آدمای ضعیفه ! تو که ضعیف نیستی ! ... از طرفی ، اگه معتقدی کاری که کردی درست بوده چه لزومی داره فرار کنی ؟

 میگم : یعنی میگی دوباره همین جا بنویسم ؟

 میگه : معلومه ! ... بنویس عزیزم ! همین جا بنویس !

 میگم : ازت ممنونم ! حرفات بهم دلگرمی میده ! ... ... ...

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 2 آذر1387ساعت 20:43  توسط فرناز   | 

 

 

میگه : به نظر تو عشق یعنی چی ؟

 

میگم : حلاج را از آن که می گفت : انا الحقّ ، ببردند تا بکشند . درویشی در آن میان از او پرسید که عشق چیست ؟ گفت : امروز بینی و فردا و پس فردا ... آن روز بکشتند ، روز دیگر بسوختند و سوم روزش به باد بر دادند ، که عشق یعنی این !

. . .

. . .

 

+ نوشته شده در  شنبه 12 مرداد1387ساعت 19:36  توسط فرناز   | 

 

 

میگه : هامون رفت !

کوتاه و سرد و غمگین . . .

یاد ِ دیالوگ ِ تلخ ِ صحنه ی پایانی فیلم "آدمک" می افتم و میگم : همه می میریم !

 

 

پی نوشت :

کوچ "خسرو شکیبایی" هامون ِ لحظه های تنهایی ، داغ دیگری بود در گرمای این روزها !

 

بعد نوشت :

 

میگم : این تالار "وحدت" هم همیشه قصه ی جدایی اش نصیب ما میشه (کاش برای تو دوست عزیزم اینطور نباشه) !

میگه : "تنها صداست که می ماند"

میگم : آره صداش ؛ صدای حمید سرگشته ی هامون ؛ صدای مرادبیگ ِ مغرور روزی روزگاری ؛ صدای صباحی زعفرونی ِ خانه ی سبز ؛ صدای سهراب خوندنش ؛ صدای فروغ خوندنش ؛ آخ ... آره ... صداش می مونه ...   

میگه : بیشتر آدمایی که اینجان برای این اومدن که هنرپیشه های دیگه رو ببینن و ازشون عکس و امضا بگیرن !

میگم : کاش الان صداشو پخش میکردن ! کاش ...

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 28 تیر1387ساعت 23:10  توسط فرناز   | 

 

میگه : می ترسم . . .

 

میگم : از چی می ترسی آخه ؟

 

میگه : از اینکه نکنه اشتباه کرده باشم . . .

 

میگم : اشتباه نکردی ، اگه به احساس خودت اعتماد نداری حداقل یه کم به من اعتماد کن !

 

میگه : حالا می بینی که اشتباه کردم ، یه روزی میام بهت میگم دیدی اشتباه کردم ؟!

 

میگم : باشه ! اگه دوست داری این اتفاق بیفته خوب می افته ! . . . واقعن دلت میخواد اشتباه کرده باشی؟

 

میگه : نه ! . . .

 

میگم : پس . . . بزن به قلب جاده و . . .

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 10 تیر1387ساعت 19:56  توسط فرناز   | 

 

 

میگه : ببین ! نیچه میگه " ازدواج مثل یه قلعه اس که اونایی که بیرونش هستن میخوان برن تو و اونایی که داخل هستن میخوان بیان بیرون !"

میگم : با همه ی احترامی که برای نیچه عزیز قائلم اما این حرفشو قبول ندارم !

میگه : آخه تو توی این قلعه چی دیدی که اینقدر به این قضیه اصرار داری؟

میگم : اصلا اعتقاد ندارم که یه قلعه اس ! قلعه یعنی حصار ، یعنی محدودیت ! . . . به نظر من ازدواج مثل دندون درآوردن یا مثل راه رفتن یک مرحله از زندگیه ! یه مرحله که باید تجربه بشه حتی اگه به قول گابریل گارسیای عزیز ، نود ساله باشی !

میگه : حالا نمیشه به جاش یه کار دیگه کرد ؟

میگم : شما از امروز هر وقت گرسنه تون شد بخوابین لطفا" !

می خنده . . . !

میگم : بیا اصلا اسمشو ازدواج نذاریم ؛ چه بـِدونم ؟!! منظور من این نیست که لازمه حتما تو بلند شی بری توی جایی به نام دفترخونه و چندتا کلمه ی عربی بشنوی و چند تا امضاء خرچنگ قورباغه توی یک دفتر بکنی و برگردی ... به قول فروغ : سخن از پیوند سست دو نام و هم آغوشي در اوراق کهنه ی یک دفتر نیست . . . ! مهم اینه که کسی رو داشته باشی که تکیه گاهت باشه تا همیشه ؛ در هر شرایطی . . . به قول جنتی عطایی " اما تو این راه که همراه جز هجوم خار و خس نیست / کسی باید باشه باید کسی که دستاش قفس نیست !" ... (کمی مکث میکنم و با احتیاط می پرسم :) تو این "کسی" رو داری ؟

میگه : آره !

از تعجب جیغ میزنم و میگم : جدی میگی ؟  "کسی"ِ تو همون کسیه که من فکر میکنم ؟

میگه : آره !

میگم : وای خدای من ! نمیدونی چقدر خوشحالم ! بهت تبریک میگم . . . پس من قطع میکنم که همین الان بری و باهاش تماس بگیری و دعوتش کنی به خونه ات!

میگه : باشه ! همین الان میرم تماس میگیرم . . .

 

پی نوشت: این پست تقدیم می شود به متولد ۲۵ اردیبهشت، ضمن عرض تبریک تولدش و . . .

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 25 اردیبهشت1387ساعت 0:1  توسط فرناز   | 

 

هدیه رو میذارم روی میز

میگم : تولدت مبارک !

لبخند می زنه و با تعجب میگه : این دیگه چیه !

...

میدونم که ته دلش دوست داشت کس دیگه ای جای من باشه ؛ شایدم بودن کس دیگه ای براش تداعی شد ... می فهمم ... یعنی دیگه می شناسمش بعد این همه مدت !

...

میگه : من الان میام !

...

توی دلم میگم : کاش به غیر از من و تو هیچکس اینجا نبود ! اونوقت سرتو می گرفتم تو بغلم و می گفتم : قورت نده این بغض لعنتی رو ... بعد هم دوتایی گریه می کردیم ! از اون گریه ها که بعدش آدم احساس سبکی میکنه !

...  

میگه : اصلا راضی نبودم تو زحمت بیفتی !

میگم : دلم میخواست تو خوشحال بشی !

...

با خودم میگم : دوباره اشتباه کردی ! اصلا همیشه اشتباه می کنی ! همیشه عجله می کنی ! بازم نتونستی احساستو کنترل کنی ! به خیال خودت می خواستی خوشحالش کنی اما ... اما بدتر آزارش دادی ! ...

دیگه صداشو نمی شنوم ! آخه دیگه نمی خنده ! ... سعی می کنم تمرکز کنم و از دست این فکرای کوفتی راحت شم اما ... اما نمی شنوم چی میگه ! چرا نمی خنده ...

 

+ نوشته شده در  شنبه 11 اسفند1386ساعت 23:36  توسط فرناز   | 

 

سه روزه که خبری ازش نیست ! جواب پیام ها رو نمیده ! نگرانشم . . . روز سوم بالاخره مجبور میشه جوابمو بده ...

 

میگه : چه خبره دنیا رو به هم ریختی ؟

میگم : نگرانت شدم . . .

میگه : هیچ کس نگران من نیست !

میگم : این چه حرفیه که میزنی ؟

میگه : راست میگم دیگه ! همه به فکر خودشونن ، همه منو واسه خودشون میخوان ...

 

چقدر این جمله به گوش ِ روحم آشناست . . . خوب که فکر میکنم می بینم راست میگه ؛ من هم بودنش رو فقط به خاطر خودم میخوام . . . خوب که فکر میکنم می بینم اگه نباشه . . .

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 5 اسفند1386ساعت 0:9  توسط فرناز   | 

 

. . .

ميگه : اين گاو ، نره ! هر كاري اش كني بهت شير نمي ده ! مي فهمي ؟

ميگم : سعي مي كنم . . .

ميگه : ميدوني تو مشكلت چيه ؟ اينه كه كارگردان خوبي نيستي ! يه كارگردان خوب از بقال سر كوچه

          هم بازي مي گيره ! مي فهمي ؟

ميگم : سعي مي كنم . . .

 

حالا با خودم فكر مي كنم اگه كارگرداني بلد باشم ، مي تونم يه گاو نر و مجبور كنم بهم شير بده ؟

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 27 بهمن1386ساعت 13:31  توسط فرناز   | 

 

ميگم : " تو ميدوني چرا اكثر آدما به عشق اولشون نمي رسن ؟ "

 

ميگه : " اصلا خدا عشق اولو آفريده واسه نرسيدن !"

 

با چشماي گرد نگاش ميكنم ، از چشام ميخونه چقدر گيجم كرده با اين حرفش ، لبخند ميزنه ، ميگه :

" دِ آخه اگه آدما به عشق اولشون مي رسيدن كه ديگه هيچ كس شاعر نمـي شد ! ديگه هيچ كــس نمــيفهميد غم فراق يعني چي ! ديگه كسي از خوندن شـازده كوچولو لـذت نمي برد ! ديگه  كســـي دستاشو واسه كسي جا نمي ذاشت ! ديگه كسي ... "

گونه هام تر شد ... اون ديگه هيچي نگفت ! ...

 

+ نوشته شده در  شنبه 13 بهمن1386ساعت 14:12  توسط فرناز   | 

 

داشتيم حاشيه اتوبان قدم ميزديم ! چشمم افتاد به بيلبورد كنار خيابون كه تبليغ سواحل نيلگون خليج فارس بود ! وايسادم و در حاليكه به عكس روي بيلبورد اشاره مي كردم گفتم : " كاش الان اونجا بوديم! من عاشق ساحل جنوبم!"

گفت : " چه فايده ؟ مگه چند روز ميتونيم اونجا بمونيم ؟ بالاخره بايد برگرديم ! كاش ميشد بريم سفر و مجبور نباشيم برگرديم . . . "

عزيز ِ غمگين ِ من ! بيا ره توشه برداريم ؛ قدم در راه بي برگشت بگذاريم . . .

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 16 دی1386ساعت 11:21  توسط فرناز   | 

 

گفتم : " واسه فلانی خیلی نگرانم ! داره بیراهه می ره ! یه روزی می فهمه که دیگه دیره ! "

 

گفت : " نگران اون نباش ، اون بالاخره راه خودشو پیدا می کنه و میاد ! به این فکر کن که پنج سال دیگه که اون میاد و به اینجایی که تو الان وایسادی می رسه ، تو کجایی ؟ "

 

و الان پنج سال از اون روز گذشته . . .

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 15 آذر1386ساعت 17:47  توسط فرناز   | 

 

چهار آذر هزار و سيصد و هشتاد و پنج

 

همكارم اومد توي اتاق و گفت : برادرم زنگ زده ميگه ناصر عبداللهي توي كماست !

توي دلم ميگم : مگه مجبوري وقتي هيچي از موسيقي سرت نميشه درباره اش حرف ميزني ، اون كسي كه توي بيمارستانه استاد بابك بيات عزيزه !

تا وقتي از اداره برسم خونه دل شوره رواني ام مي كنه ! قبل از اينكه حتي لباسمو در بيارم ميرم سراغ كامپيوترم و توي كادر جستجوي گوگل تايپ ميكنم : " ناصر عبدالهي" و اولين خط آدرس را باز مي كنم : سياورشن نوشته : "ناصر عبدالهي در كماست ، لطفا" دعا كنيد ! "

 

يه حالي داشتم كه نگو ، يه حالي داشتم كه نپرس !

 

تا شب گيجم و هر لحظه به خودم ميگم : حتما اشتباه شده ، دروغه ، يعني چي ؟ ناصر ؟

 

بي رمق و بهت زده جلوي تلويزيون نشسته ام كه اخبار فرهنگي و هنري ميگه : استاد بابك بيات درگذشت !

 

صداي فلوت كليد دار توي گوشم مي پيچه و بعد :

 

پشت سر ، پشت سر ، پشت سر جهنمه

رو به رو ، رو به رو ، قتل گاه آدمه !

 

روح جنگل سياه

با دست شاخه هاش داره

روحمو از من ، مي گي ره !

 

تا يه لحظه ميمونم

جغدا تو گوش هم مي گن :

پلنگ زخمي ، مي ميره !

 

...

 

احساس سرما مي كنم ، دارم مي لرزم !

 

ساعتي بعد ، شب شيشه اي ، رضا رشيدپور ، ارتباط مستقيم با بيمارستان شهيد محمدي بندرعباس . . .

 

احساس ميكنم دارم گُر مي گيرم !

 

 

و من هنوز تب و لرز دارم ! سياورشن تو راست ميگي داغ اون روز نحس هنوز تازه اس !

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 4 آذر1386ساعت 11:20  توسط فرناز  

 

 

داشتیم واسه هم از خاطره های کودکی می گفتیم و لبخند صورت ِ هر دومونو بوسیده بود !

گفتم : " بچه که بودم وقتی با پسرخاله و دختر خاله ام آتاری بازی می کردیم ؛ شوهر خاله ام همیشه می گفت اگه به مرحله آخر برسین و تا ته اش برین ، اون بالاش هایده می رقصه ؛ ما هم ساعتها  خودمونو می کشتیم که برسیم به آخرش ! "

در حالیکه هنوز داشتم می خندیدم ، خنده از لباش پرید و گفت : " ولی بعضی وقتا بهتره آدم ته ِ بعضی چیزا رو هیچ وقت نبینه ! "

. . .

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 27 آبان1386ساعت 23:23  توسط فرناز   | 

 

...

فرصت برای حرف زیاد است

اما

اما اگر گریسته باشی ...

آه...

مردن چقدر حوصله می خواهد

بی آنکه در سراسر عمرت

یک روز ، یک نفس

بی حس مرگ زیسته یاشی !

...

 

و رفت ! دریک سه شنبه تلخ و بی حوصله ! و بعد از رفتنش سه شنبه ها تا همیشه خجلند !  

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 15 آبان1386ساعت 20:7  توسط فرناز  

 

 

وسط جاده روبروم وایساده بود !

با انگشتش اشاره کرد به پشت سرم و گفت : پیچ ِ جاده رو نگاه کن ؛ زندگی مثل این جاده اس و اون پیچ ؛ نمیدونی پشت ِ پیچ چیه ؛ باید راه بیفتی و بری تا ببینی پشت ِ پیچ قراره چه اتفاقی بیفته !  

با هیجان دستشو کشیدم و گفتم : بیا بریم ببینیم پشت ِ پیچ چه خبره ؟!

همونطور که آروم سر جاش وایساده بود ، دستمو گرفت و چرخی زد و گفت : بیا از این طرف بریم !

. . .

راه افتادیم ! چند قدم بیشتر نرفته بودیم که رسیدیم به یه دوراهی . . .

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 27 مهر1386ساعت 21:56  توسط فرناز   | 

 

 

این روزا تو شرکت دارن سیستم کیفیت پیاده می کنن ( همون ایزوی خودمون) و منو به عنوان نماینده مدیریتمون معرفی کردن که با این پروژه همکاری کنم !

میگم :

اگه آدما یاد می گرفتن که این سیستمو تو زندگی شون پیاده کنن چه با حال میشد ! مثلا از فرآیندهایی که به طور روزمره انجام میدن یه فلوچارت تهیه کنن و بعد هر چند وقت یکبار فعالیت هاشونو بر اساس استاندارد تعریف شده ممیزی کنن و بهبود ها رو اندازه گیری کنن و مغایرت ها رو در بیارن و سنجش رضایت ومیزان تحقق اهداف براساس استانداردهای زمانی و اقدام اصلاحی و . . .

 

منتظرم یه چیزی بگه اما فقط چپ چپ نگام می کنه ! اون هر روز صبح که از خواب پا میشه تنها دلخوشی اش تو زندگی اینه که یه روز دیگه هم پشت سر گذاشته و به خط پایان زندگی نزدیک تر شده ! . . .

 

بعد نوشت :

           اگه تا حالا برای دریافت کارت اهداء عضو اقدام نکردین ، همین الان این کارو بکنین !

           اینم آدرسش : http:\\www.iran-ehda.com

          اگه این کارت رو داشته باشیم اگه مرگ مغزی اتفاق بیفته دیگه نیازی نیست از کسی رضایت گرفته بشه چون ما خودمون قبلا رضایت دادیم .

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 18 مهر1386ساعت 17:59  توسط فرناز   |