میگم : خوبی ؟
میگه : اوهوم !
میگم : چیزی نمیخوای برات بیارم ؟
میگه : نه !
میگم : پاتو میذارم توی این لگن تا تبت بیاد پایین ...
میگه : موز میخوام
میگم : موز نداریم ( و منظورم اینه که داریم اما تو فکر کن که نداریم ، آخه برات خوب نیست ... اشکم سرازیر میشه ... )
میگه : خوب میشم عمه ... تو برو واسه عمو شام درست کن ، الان میاد گریه میکنه ها!
+ نوشته شده در سه شنبه 10 دی1387ساعت 19:31  توسط فرناز
|
