تبليغاتX
بوم سفید نقاشی

بوم سفید نقاشی

من هم زنی از تبار ٍ فریادم . . .

 

میگه : کجا بودی ؟ چرا دیر اومدی ؟

میگم : وزارت ارشاد بودم ، باید یکی از مدیران رو می دیدم . رفته بودم اعتراض !

میگه : اعتراض به چی ؟

میگم : توضیح میدم برات ...

میگه : از جنوب چی سوغاتی آوردی ؟

میگم : خاک . . .

میگه : چی ؟

میگم : درست شنیدی ... تعجب نکن ... خاک آوردم ... میخوای ؟

میگه : تو دیوونه ای !

میگم : میخوای نشونت بدم ؟ ... این خاک ِ قرمز ِ جزیره ی زیبای هرمزه ؛ دستتو بزن توی این خاک ... این یکی رو ببین انگار خدا توش اکلیل پاشیده ... رفته بودم ارشاد که اینا رو نشونشون بدم !

میگه : وای ! چه قشنگن !

میگم : تازه کجاشو دیدی ؟ من فقط دو سه تا رنگشو تونستم با خودم بیارم ، هرمز بیشتر از هفتاد رنگ خاک داره ...

میگه : نگا کن این قرمزه چه رنگ قشنگی داره روی پوستم!

میگم : کامیون کامیون داره صادر میشه به کشورهای اروپایی برای تولید لوازم آرایش !

میگه : چطوری اینا رو جمع کردی ؟

میگم : بچه های هنرمند بندرعباس خاک ها رو از دور ِ جزیره جمع کرده بودن و باهاش بزرگترین فرش خاکی رو کنار ِ ساحل ِ جزیره نقش زده بودن ... اما هیچ کدوم از مسئولین فرهنگی حضور نداشتن روز عید قربان که فرش رو نمایی شد ! اونوقت واسه ی ساختن یه ساندویچ ِ ۵۰۰ کیلومتری کلی سر و صدا راه میندازن و توی بوق و کرنا میکنن ...

میگه : تو این مملکت هیشکی سرجاش نیس ... کاش تو توی وزارت ارشاد کار میکردی ...

میگم : ولی من کار خودمو میکنم ... میخوای عکس های جزیره رو هم ببینی ؟

 

 

جزیره ی هرمز - فرش خاکی - عید قربان

 

گزارش فرش خاکی و عکس های بیشتر

 

پی نوشت : امروز ، بیست و نهم آذر ، دومین سالگرد کوچ ِ "ناصر عبدالهی" صدای ماندگار خاک جنوبه و من هنوز رفتنش را باور نکرده ام ...

 

+ نوشته شده در  جمعه 29 آذر1387ساعت 9:8  توسط فرناز   | 

 

میگه : کی میرسی بندر ؟

میگم : خیلی دلم برات تنگ شده !

میگه : نزدیکی بندر که رسیدین زنگ بزن بیام دنبالتون !

میگم : منو می بری سر ِ خاک ناصر ؟

میگه : تا کی میمونین ؟

میگم : میشه دوباره هرمز هم بریم ؟

میگه : حالا تو بیا . . .

میگم : میخوام عمه سیمین دخت رو هم ببینما !

میگه : تو هنوز یادته ؟

میگم : آخه دلم میخواد مثل اون دفه همه مون بریم هرمز ... دلم نمیاد {...} رو جا بذاریم ...

میگه : آخه هر چی ما میکشیم از دست ِ این دل ِ توئه ...

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 13 آذر1387ساعت 22:9  توسط فرناز   | 

 

میگم : احساس میکنم دیر شده ... زمان همین طوری داره می گذره و من هنوز کارایی که باید می کردم ، نکردم ...

میگه : خوب یه خورده فعالیتت رو بیشتر کن !

میگم : خیلی کتاب خوندم ، خیلی فکر میکنم ... اما احساس میکنم کمه و این منو عصبی میکنه !

میگه : اول از همه باید یه الگو داشته باشی ... گفتی مثنوی میخوندی ؟

میگم : آره !

میگه : خوب! اگه از خودت توقع داری مثل مولانا بشی باید حرکت کنی ، البته ناگفته نماند که تو هیچ وقت نمی تونی مولانا بشی !

میگم : چطور ؟

میگه : خوب معلومه ! مولانا هیچ وقت کارمند نبود ... مولانا هیچ وقت به بچه دار شدن فکر نمی کرد ... مولانا هیچ وقت واسه ی رفقاش تولد نمی گرفت ... مولانا هیچ وقت ...

میگم : بسه دیگه ! فهمیدم !

میگه : حالا ناراحت نشو ! ... از کتاب "اخلاق ناصری" شروع کن ! به شرطی که برای هر صفحه اش وقت بذاری ..

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 7 آذر1387ساعت 12:12  توسط فرناز   | 

 

میگه : چی شده ؟ چرا پریشونی ؟ یک ساعته زل زدی به این مانیتور که چی ؟

 میگم : میخوام یه وبلاگ جدید بزنم ، باید از این خونه دل بکنم انگار ! دلم عجیب گرفته ! آخه "بوم سفید ِ نقاشی" مو خیلی دوست داشتم ! ... اما مجبورم فرار کنم !

 میگه : فرار ؟ ... چرا فرار ؟ ... فرار کار ِ آدمای ضعیفه ! تو که ضعیف نیستی ! ... از طرفی ، اگه معتقدی کاری که کردی درست بوده چه لزومی داره فرار کنی ؟

 میگم : یعنی میگی دوباره همین جا بنویسم ؟

 میگه : معلومه ! ... بنویس عزیزم ! همین جا بنویس !

 میگم : ازت ممنونم ! حرفات بهم دلگرمی میده ! ... ... ...

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 2 آذر1387ساعت 20:43  توسط فرناز   |