تبليغاتX
بوم سفید نقاشی

بوم سفید نقاشی

من هم زنی از تبار ٍ فریادم . . .

 

 

میگه : هامون رفت !

کوتاه و سرد و غمگین . . .

یاد ِ دیالوگ ِ تلخ ِ صحنه ی پایانی فیلم "آدمک" می افتم و میگم : همه می میریم !

 

 

پی نوشت :

کوچ "خسرو شکیبایی" هامون ِ لحظه های تنهایی ، داغ دیگری بود در گرمای این روزها !

 

بعد نوشت :

 

میگم : این تالار "وحدت" هم همیشه قصه ی جدایی اش نصیب ما میشه (کاش برای تو دوست عزیزم اینطور نباشه) !

میگه : "تنها صداست که می ماند"

میگم : آره صداش ؛ صدای حمید سرگشته ی هامون ؛ صدای مرادبیگ ِ مغرور روزی روزگاری ؛ صدای صباحی زعفرونی ِ خانه ی سبز ؛ صدای سهراب خوندنش ؛ صدای فروغ خوندنش ؛ آخ ... آره ... صداش می مونه ...   

میگه : بیشتر آدمایی که اینجان برای این اومدن که هنرپیشه های دیگه رو ببینن و ازشون عکس و امضا بگیرن !

میگم : کاش الان صداشو پخش میکردن ! کاش ...

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 28 تیر1387ساعت 23:10  توسط فرناز   | 

 

میگه : می ترسم . . .

 

میگم : از چی می ترسی آخه ؟

 

میگه : از اینکه نکنه اشتباه کرده باشم . . .

 

میگم : اشتباه نکردی ، اگه به احساس خودت اعتماد نداری حداقل یه کم به من اعتماد کن !

 

میگه : حالا می بینی که اشتباه کردم ، یه روزی میام بهت میگم دیدی اشتباه کردم ؟!

 

میگم : باشه ! اگه دوست داری این اتفاق بیفته خوب می افته ! . . . واقعن دلت میخواد اشتباه کرده باشی؟

 

میگه : نه ! . . .

 

میگم : پس . . . بزن به قلب جاده و . . .

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 10 تیر1387ساعت 19:56  توسط فرناز   |