بذار از تو بنویســم
از تو و عهدی که بستم
بذار از تو جون بگیره
دل غمگین و شکستم
با اون احساس نجیبت
واسم از خودت گذشتی
بـرام از مـرز خیــانت
تا وفاداری نوشتی
بــرای رد شــدن از تو
اگه قصه جون به لب شد
تو منو به من رسوندی
اینو بودنت سبب شد
بذار آخرین تــرانه ام
به تب تو مبتلا شه
میرم اما بذا راهم
رگ دستای تو باشه
پی نوشت : انگار گاهی نیاز داری بری توی خودت و با نوشته هات تنها باشی ، سمیه جان عزیزم ، اتفاقی نیفتاده ، فقط نیاز داشتم شاید که ... به قول عجیب "ولش!" ... اینم کامنت دونی ! کامنتت رو هم کپی میکنم میذارم اینجا عزیزم !
