تبليغاتX
بوم سفید نقاشی

بوم سفید نقاشی

من هم زنی از تبار ٍ فریادم . . .

 

بذار از تو بنویســم

از تو و عهدی که بستم

بذار از تو جون بگیره

دل غمگین و شکستم

 

با اون احساس نجیبت

واسم از خودت گذشتی

بـرام از مـرز خیــانت

تا وفاداری نوشتی

 

بــرای رد شــدن از تو

اگه قصه جون به لب شد

تو منو به من رسوندی

اینو بودنت سبب شد

 

بذار آخرین تــرانه ام

به تب تو مبتلا شه

میرم اما بذا راهم

رگ دستای تو باشه

 

پی نوشت : انگار گاهی نیاز داری بری توی خودت و با نوشته هات تنها باشی ، سمیه جان عزیزم ، اتفاقی نیفتاده ، فقط نیاز داشتم شاید که ... به قول عجیب "ولش!" ... اینم کامنت دونی ! کامنتت رو هم کپی میکنم میذارم اینجا عزیزم !

+ نوشته شده در  دوشنبه 20 خرداد1387ساعت 22:52  توسط فرناز   | 

 

به احترام فصل تو

فقط سکوت میکنم

به شمع شاعرانگی

شبونه فوت میکنم

 

 

دوباره قرص پشت قرص

و خواب های لعنتی

دوباره دست خالی و

ترانه هـــای پاپتی

 

 

گلوی واژه زخمیه

صدامو میکشم به بند

دوباره بغض میکنم

بخند خوب من ! بخند!

 

 

سکوت میکنم فقط

به حرمت نگاه تو

نشد بمونه قلب من

حریم و تکیه گاه تو

 

 

بزن به قلب جاده و

برس به مرز ما شدن

سکوت میکنم برو

به قله ی رها شدن

 

 

فقط سکوت میکنم

فقط سکوت میکنم

فقط سکوت میکنم

فقط سکوت میکنم

 

. . .

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 7 خرداد1387ساعت 20:46  توسط فرناز