تبليغاتX
بوم سفید نقاشی

بوم سفید نقاشی

من هم زنی از تبار ٍ فریادم . . .

 

براش اس ام اس میزنم : بهار اومد برفا رو نقطه چین کرد / خنده به دل مردگی زمین کرد / بهار اومد با یه بغل جوونه / عیدو آورد از تو کوچه تو خونه  . . .  سال نو مبارک !

میگه : همیشه دوست داشتم ادامه ی مصرع اول این شعرو که دو سال پیش بهار واسم نوشته بودی بدونم ، هر لحظه بودنت آرزوهامو برآورده میکنه . حتی اس ام اس هاتم همونائیه که میخواستم ! ... مثل دلتنگی های وقت سفر تو رو دوست دارم ...

میگم :تو اشک منو در نیاری نمیشه ؟ . . . دلم واسه دیدنت لک زده ! . . . برات پیام گذاشته بودم دیدی؟

میگه : ناراحت شی دیگه اس ام اس نمیدما ... پیامتو خوندم (!) ... هر کاری کردم نتونستم باهات تماس بگیرم ، آخه حسودیم شده بود !

میگم : الهی من فدات شم ! همه ی دنیا هم جمع بشن جای تو رو کسی نمیتونه بگیره عزیز دلم . . .

 

پی نوشت ۱ : الف - سین ِ عزیزم تو همیشه دختر ِ گل خودمی و من بینهایت دوستت دارم و دعا میکنم همین طور که تا حالا موفق بودی ، همیشه سربلند باشی توی زندگی ات !

پی نوشت ۲ : پیامم خصوصی بوده !

پی نوشت ۳ : سال جدیدو تبریک میگم . . .

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 3 فروردین1388ساعت 2:19  توسط فرناز   | 

 

میگم : ببخشید آقا ! هنوز هم سررسید سال ۸۷ دارید ؟

میگه : بله ! اینا رو تازه آوردیم ، کدومشو میخواین ؟

میگم : اینا مال ِ سال ِ دیگه اس ! من سررسید امسالو میخوام !

میگه : نداریم ! ... (در حالیکه از عصبانیت سرخ شده) امسال که تموم شده دیگه !

میگم : تموم نشده هنوز که ! ... هنوز حدود دو ماه دیگه مونده ! کلی اتفاق می افته توی این دو ماه !

میگه : نداریم خانوم نداریم .... !!!

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 7 بهمن1387ساعت 23:15  توسط فرناز   | 

 

میگم : خوبی ؟

میگه : اوهوم !

میگم : چیزی نمیخوای برات بیارم ؟

میگه : نه !

میگم : پاتو میذارم توی این لگن تا تبت بیاد پایین ...

میگه : موز میخوام

میگم : موز نداریم ( و منظورم اینه که داریم اما تو فکر کن که نداریم ، آخه برات خوب نیست ... اشکم سرازیر میشه ... )

میگه : خوب میشم عمه ... تو برو واسه عمو شام درست کن ، الان میاد گریه میکنه ها!

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 10 دی1387ساعت 19:31  توسط فرناز   | 

 

میگه : کجا بودی ؟ چرا دیر اومدی ؟

میگم : وزارت ارشاد بودم ، باید یکی از مدیران رو می دیدم . رفته بودم اعتراض !

میگه : اعتراض به چی ؟

میگم : توضیح میدم برات ...

میگه : از جنوب چی سوغاتی آوردی ؟

میگم : خاک . . .

میگه : چی ؟

میگم : درست شنیدی ... تعجب نکن ... خاک آوردم ... میخوای ؟

میگه : تو دیوونه ای !

میگم : میخوای نشونت بدم ؟ ... این خاک ِ قرمز ِ جزیره ی زیبای هرمزه ؛ دستتو بزن توی این خاک ... این یکی رو ببین انگار خدا توش اکلیل پاشیده ... رفته بودم ارشاد که اینا رو نشونشون بدم !

میگه : وای ! چه قشنگن !

میگم : تازه کجاشو دیدی ؟ من فقط دو سه تا رنگشو تونستم با خودم بیارم ، هرمز بیشتر از هفتاد رنگ خاک داره ...

میگه : نگا کن این قرمزه چه رنگ قشنگی داره روی پوستم!

میگم : کامیون کامیون داره صادر میشه به کشورهای اروپایی برای تولید لوازم آرایش !

میگه : چطوری اینا رو جمع کردی ؟

میگم : بچه های هنرمند بندرعباس خاک ها رو از دور ِ جزیره جمع کرده بودن و باهاش بزرگترین فرش خاکی رو کنار ِ ساحل ِ جزیره نقش زده بودن ... اما هیچ کدوم از مسئولین فرهنگی حضور نداشتن روز عید قربان که فرش رو نمایی شد ! اونوقت واسه ی ساختن یه ساندویچ ِ ۵۰۰ کیلومتری کلی سر و صدا راه میندازن و توی بوق و کرنا میکنن ...

میگه : تو این مملکت هیشکی سرجاش نیس ... کاش تو توی وزارت ارشاد کار میکردی ...

میگم : ولی من کار خودمو میکنم ... میخوای عکس های جزیره رو هم ببینی ؟

 

 

جزیره ی هرمز - فرش خاکی - عید قربان

 

گزارش فرش خاکی و عکس های بیشتر

 

پی نوشت : امروز ، بیست و نهم آذر ، دومین سالگرد کوچ ِ "ناصر عبدالهی" صدای ماندگار خاک جنوبه و من هنوز رفتنش را باور نکرده ام ...

 

+ نوشته شده در  جمعه 29 آذر1387ساعت 9:8  توسط فرناز   | 

 

میگه : کی میرسی بندر ؟

میگم : خیلی دلم برات تنگ شده !

میگه : نزدیکی بندر که رسیدین زنگ بزن بیام دنبالتون !

میگم : منو می بری سر ِ خاک ناصر ؟

میگه : تا کی میمونین ؟

میگم : میشه دوباره هرمز هم بریم ؟

میگه : حالا تو بیا . . .

میگم : میخوام عمه سیمین دخت رو هم ببینما !

میگه : تو هنوز یادته ؟

میگم : آخه دلم میخواد مثل اون دفه همه مون بریم هرمز ... دلم نمیاد {...} رو جا بذاریم ...

میگه : آخه هر چی ما میکشیم از دست ِ این دل ِ توئه ...

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 13 آذر1387ساعت 22:9  توسط فرناز   | 

 

میگم : احساس میکنم دیر شده ... زمان همین طوری داره می گذره و من هنوز کارایی که باید می کردم ، نکردم ...

میگه : خوب یه خورده فعالیتت رو بیشتر کن !

میگم : خیلی کتاب خوندم ، خیلی فکر میکنم ... اما احساس میکنم کمه و این منو عصبی میکنه !

میگه : اول از همه باید یه الگو داشته باشی ... گفتی مثنوی میخوندی ؟

میگم : آره !

میگه : خوب! اگه از خودت توقع داری مثل مولانا بشی باید حرکت کنی ، البته ناگفته نماند که تو هیچ وقت نمی تونی مولانا بشی !

میگم : چطور ؟

میگه : خوب معلومه ! مولانا هیچ وقت کارمند نبود ... مولانا هیچ وقت به بچه دار شدن فکر نمی کرد ... مولانا هیچ وقت واسه ی رفقاش تولد نمی گرفت ... مولانا هیچ وقت ...

میگم : بسه دیگه ! فهمیدم !

میگه : حالا ناراحت نشو ! ... از کتاب "اخلاق ناصری" شروع کن ! به شرطی که برای هر صفحه اش وقت بذاری ..

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 7 آذر1387ساعت 12:12  توسط فرناز   | 

 

میگه : چی شده ؟ چرا پریشونی ؟ یک ساعته زل زدی به این مانیتور که چی ؟

 میگم : میخوام یه وبلاگ جدید بزنم ، باید از این خونه دل بکنم انگار ! دلم عجیب گرفته ! آخه "بوم سفید ِ نقاشی" مو خیلی دوست داشتم ! ... اما مجبورم فرار کنم !

 میگه : فرار ؟ ... چرا فرار ؟ ... فرار کار ِ آدمای ضعیفه ! تو که ضعیف نیستی ! ... از طرفی ، اگه معتقدی کاری که کردی درست بوده چه لزومی داره فرار کنی ؟

 میگم : یعنی میگی دوباره همین جا بنویسم ؟

 میگه : معلومه ! ... بنویس عزیزم ! همین جا بنویس !

 میگم : ازت ممنونم ! حرفات بهم دلگرمی میده ! ... ... ...

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 2 آذر1387ساعت 20:43  توسط فرناز   | 

 

 

امشب تمام پنجره ها را شکسته ام

حسی غریب توی دلم خانه کرده است

تردید ِ واقعیت ِ جا مانده در غبار

مثل نسیم زلف مرا شانه کرده است

 

شاید تمام خاطره ها یک بهانه بود

گیتار با صدای دفم هم نوا نشد

من ماندم و سکوت و ... تو در انتهای شب

یک در به این نهایت شب ، حیف ! وا نشد

 

"پرواز اعتماد " ... چه لفظ مقدسی !

شاید سکوت را نشود با کسی شنید *

تنها میان کوچه ی بن بست حادثه ،

چشمان تو شکستن بال مرا ندید ؟ !

 

تنها تر از همیشه ، خیالی و مبهم است

تصویری از تو در تپش ذهن خسته ام

حتی دریچه ای به سحر چشم وا نکرد

امشب تمام پنجره ها را شکسته ام

 

                                                مرداد 81

 


* اشاره به شعر "سکوت سرشار از ناگفته هاست" - اثر " مارکوت بیگل" - برگردان ِ "احمد شاملو" :

" ...

   پرواز اعتماد را با یکدیگر تجربه کنیم

   وگرنه می شکنیم بالهای دوستی مان را ... "

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 15 شهریور1387ساعت 15:31  توسط فرناز  

 

 

میگه : به نظر تو عشق یعنی چی ؟

 

میگم : حلاج را از آن که می گفت : انا الحقّ ، ببردند تا بکشند . درویشی در آن میان از او پرسید که عشق چیست ؟ گفت : امروز بینی و فردا و پس فردا ... آن روز بکشتند ، روز دیگر بسوختند و سوم روزش به باد بر دادند ، که عشق یعنی این !

. . .

. . .

 

+ نوشته شده در  شنبه 12 مرداد1387ساعت 19:36  توسط فرناز   | 

 

 

میگه : هامون رفت !

کوتاه و سرد و غمگین . . .

یاد ِ دیالوگ ِ تلخ ِ صحنه ی پایانی فیلم "آدمک" می افتم و میگم : همه می میریم !

 

 

پی نوشت :

کوچ "خسرو شکیبایی" هامون ِ لحظه های تنهایی ، داغ دیگری بود در گرمای این روزها !

 

بعد نوشت :

 

میگم : این تالار "وحدت" هم همیشه قصه ی جدایی اش نصیب ما میشه (کاش برای تو دوست عزیزم اینطور نباشه) !

میگه : "تنها صداست که می ماند"

میگم : آره صداش ؛ صدای حمید سرگشته ی هامون ؛ صدای مرادبیگ ِ مغرور روزی روزگاری ؛ صدای صباحی زعفرونی ِ خانه ی سبز ؛ صدای سهراب خوندنش ؛ صدای فروغ خوندنش ؛ آخ ... آره ... صداش می مونه ...   

میگه : بیشتر آدمایی که اینجان برای این اومدن که هنرپیشه های دیگه رو ببینن و ازشون عکس و امضا بگیرن !

میگم : کاش الان صداشو پخش میکردن ! کاش ...

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 28 تیر1387ساعت 23:10  توسط فرناز   |