تبليغاتX
بوم سفید نقاشی

بوم سفید نقاشی

من هم زنی از تبار ٍ فریادم . . .

 

میگه : می ترسم . . .

 

میگم : از چی می ترسی آخه ؟

 

میگه : از اینکه نکنه اشتباه کرده باشم . . .

 

میگم : اشتباه نکردی ، اگه به احساس خودت اعتماد نداری حداقل یه کم به من اعتماد کن !

 

میگه : حالا می بینی که اشتباه کردم ، یه روزی میام بهت میگم دیدی اشتباه کردم ؟!

 

میگم : باشه ! اگه دوست داری این اتفاق بیفته خوب می افته ! . . . واقعن دلت میخواد اشتباه کرده باشی؟

 

میگه : نه ! . . .

 

میگم : پس . . . بزن به قلب جاده و . . .

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم تیر 1387ساعت 19:56  توسط فرناز   | 

 

بذار از تو بنویســم

از تو و عهدی که بستم

بذار از تو جون بگیره

دل غمگین و شکستم

 

با اون احساس نجیبت

واسم از خودت گذشتی

بـرام از مـرز خیــانت

تا وفاداری نوشتی

 

بــرای رد شــدن از تو

اگه قصه جون به لب شد

تو منو به من رسوندی

اینو بودنت سبب شد

 

بذار آخرین تــرانه ام

به تب تو مبتلا شه

میرم اما بذا راهم

رگ دستای تو باشه

 

پی نوشت : انگار گاهی نیاز داری بری توی خودت و با نوشته هات تنها باشی ، سمیه جان عزیزم ، اتفاقی نیفتاده ، فقط نیاز داشتم شاید که ... به قول عجیب "ولش!" ... اینم کامنت دونی ! کامنتت رو هم کپی میکنم میذارم اینجا عزیزم !

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم خرداد 1387ساعت 22:52  توسط فرناز   | 

 

به احترام فصل تو

فقط سکوت میکنم

به شمع شاعرانگی

شبونه فوت میکنم

 

 

دوباره قرص پشت قرص

و خواب های لعنتی

دوباره دست خالی و

ترانه هـــای پاپتی

 

 

گلوی واژه زخمیه

صدامو میکشم به بند

دوباره بغض میکنم

بخند خوب من ! بخند!

 

 

سکوت میکنم فقط

به حرمت نگاه تو

نشد بمونه قلب من

حریم و تکیه گاه تو

 

 

بزن به قلب جاده و

برس به مرز ما شدن

سکوت میکنم برو

به قله ی رها شدن

 

 

فقط سکوت میکنم

فقط سکوت میکنم

فقط سکوت میکنم

فقط سکوت میکنم

 

. . .

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم خرداد 1387ساعت 20:46  توسط فرناز  

 

 

میگه : ببین ! نیچه میگه " ازدواج مثل یه قلعه اس که اونایی که بیرونش هستن میخوان برن تو و اونایی که داخل هستن میخوان بیان بیرون !"

میگم : با همه ی احترامی که برای نیچه عزیز قائلم اما این حرفشو قبول ندارم !

میگه : آخه تو توی این قلعه چی دیدی که اینقدر به این قضیه اصرار داری؟

میگم : اصلا اعتقاد ندارم که یه قلعه اس ! قلعه یعنی حصار ، یعنی محدودیت ! . . . به نظر من ازدواج مثل دندون درآوردن یا مثل راه رفتن یک مرحله از زندگیه ! یه مرحله که باید تجربه بشه حتی اگه به قول گابریل گارسیای عزیز ، نود ساله باشی !

میگه : حالا نمیشه به جاش یه کار دیگه کرد ؟

میگم : شما از امروز هر وقت گرسنه تون شد بخوابین لطفا" !

می خنده . . . !

میگم : بیا اصلا اسمشو ازدواج نذاریم ؛ چه بـِدونم ؟!! منظور من این نیست که لازمه حتما تو بلند شی بری توی جایی به نام دفترخونه و چندتا کلمه ی عربی بشنوی و چند تا امضاء خرچنگ قورباغه توی یک دفتر بکنی و برگردی ... به قول فروغ : سخن از پیوند سست دو نام و هم آغوشي در اوراق کهنه ی یک دفتر نیست . . . ! مهم اینه که کسی رو داشته باشی که تکیه گاهت باشه تا همیشه ؛ در هر شرایطی . . . به قول جنتی عطایی " اما تو این راه که همراه جز هجوم خار و خس نیست / کسی باید باشه باید کسی که دستاش قفس نیست !" ... (کمی مکث میکنم و با احتیاط می پرسم :) تو این "کسی" رو داری ؟

میگه : آره !

از تعجب جیغ میزنم و میگم : جدی میگی ؟  "کسی"ِ تو همون کسیه که من فکر میکنم ؟

میگه : آره !

میگم : وای خدای من ! نمیدونی چقدر خوشحالم ! بهت تبریک میگم . . . پس من قطع میکنم که همین الان بری و باهاش تماس بگیری و دعوتش کنی به خونه ات!

میگه : باشه ! همین الان میرم تماس میگیرم . . .

 

پی نوشت: این پست تقدیم می شود به متولد ۲۵ اردیبهشت، ضمن عرض تبریک تولدش و . . .

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387ساعت 0:1  توسط فرناز   | 

 

و عبور

واژه ی تلخ جدایی است

                      برای من که

                                  در خم ِ جاده اسیر ِ ماندنم !

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387ساعت 0:14  توسط فرناز   | 

 

پيشكش به اردلان سرفراز

 

تو اين شب دلتنگي و

اين لحظه هاي بي تپش

تو اين گريز ِ ناگزير

لبريز ترس ايم و تنش

 

تصويــر شوم حادثه

گم ميشه تو شهر شلوغ

سرخورده و افسرده ايم

از وحشت دود و دروغ

 

تعبــير كابــوس توئه

تنهايي و پاييز و درد

بن بست عشق و عاطفه

قلب فلزي دست سرد

 

گفتي مياد سال سياه

پنجه به ديوار مي كشيم

هيشكي نمي پرسه چرا

تن به غريزه مي فروشيم

 

حالا تو قرن بيست و يك

شديم اسير جنگ و خون

درگير ِ در خود گم شدن

بي اعتمادي و جنون

 

سهم من از قرن صدا

گفتي سكوت و فاصله اس

تو اين غبار بي كسي

دستاي ما بي حوصله اس

 

كاش قصه رو از سر بگي

بسه سقوط  و  خستگي

كاشكي بگي فردا مياد

هنگامه ي همبستگي

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم اردیبهشت 1387ساعت 13:27  توسط فرناز   | 

 

اون ور اين جاده كسي

چشم به راهم ديگه نيس

دستاي بي قراري مون

منتظر همديگه نيس

 

عشق اساطيري من

گم شده تو دل دل شب

چي مونده از روياي من ؟

شك و غروب و بغض و تب !

 

اون ور اين جاده سكوت

اون ور اين جاده سراب

اون ور اين جاده همه

نقش نوشته روي آب

 

اون كه قرار بود بره و

يه روز به دريا برسه

اينجا شده اسير خاك

مرگ اگه فردا برسه

 

مرگ اگه فردا برسه

از اين قفس رها ميشم

مي رم به خورشيد ميرسم

همسايه خدا مي شم

 

اون ور اين جاده سكوت

اون ور اين جاده سراب

اون ور اين جاده همه

نقش نوشته روي آب

                 نقش نوشته روی آب ...

 

پی نوشت : امیدوارم شعر "سراب" قصه ی زندگی هیچ کس نباشه !

 

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم فروردین 1387ساعت 2:40  توسط فرناز   | 

 

شايد يه وقت ديگه

بهار بياد دوباره

بريم به آسمونا

رو بال يه ستاره

 

غريب و بي نشونه ،

خوابيدي بي بهوونه ؟‌

نمي گي توي سرما

يخ مي زنه جوونه ؟

 

شايد يه وقت ديگه

بهار بياد دوباره

براي خاك تشنه

بذر امـــيد بياره

 

بسّه ، نگو ، ميدونم

بال و پرت شكسته

امــــا ميـــــون ابــــرا

خورشيدخانوم نشسته

 

منتظره كه فردا

بهار بياد دوباره

روزي كه ديو قصه

سرش بالاي داره !

 

پی نوشت :

۱- سال نو رو به همه ی دوستان عزیزم تبریک میگم و امیدوارم واقعا بهار بیاد دوباره !

 

۲- این ترانه اجرا و ضبط شده بود اما متاسفانه به دستم نرسید و علیرغم اینکه خیلی دلم می خواست نسخه ی اجرا شده ی ترانه رو تقدیمتون کنم اما میسر نشد ! شاید یه وقت دیگه !

 

۳- ترانه ام روی میز سانسور حضرات مُثله شد و در نهایت مجوز ارائه شد البته با حذف و یا تغییر بیت آخر ! اگر شما بودین به جای بیت آخر چی می گفتین ؟

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386ساعت 15:40  توسط فرناز   | 

 

 

-         نام ترانه : پشت شهر آدما ...

-         از آلبوم : خنده چه عیبی داره ؟

-         خواننده و آهنگساز : هومن تکاو (1380)

-         ترانه سرا : من . . . (شهریور ماه 1378)

 

 

          پشت شهر آدما                                     

 

پی نوشت :

                گلی جان عزیز ؛ مرا به بازی ترانه ها دعوت کرده ! ضمن تشکر از او ؛ فرصت خوبی است تا حالا که پست خودم هم یک ترانه است، درباره ی ترانه ها صحبت کنیم ! من زرنگی میکنم و می گویم از آنجا که در تعریف تخصصی ، ترانه و تصنیف دو تعریف متفاوت دارند ؛ من اینجا از ذکر تصنیف های مورد علاقه ام صرف نظر میکنم و ترانه نام می برم ! و اما هفت ترانه ی من :

 

  1. همین ترانه ی "پشت شهر آدما" که شعرش مال خودم است و همینطور بقیه ی ترانه هایی که بعد از این قرار است از من خوانده بشود !
  2. تندیس (بانوی موسیقی و گل) – ابی – با ترانه ی بسیار زیبای استاد ایرج جنتی عطایی
  3. کولی – گوگوش – با ترانه ی تاثیرگذاری از اردلان سرفراز
  4. دلتنگی – ستار – باز هم با ترانه ای از اردلان سرفراز برای فروغ فرخزاد
  5. کودکانه (بوی عیدی بوی توپ ...) – فرهاد – با ترانه ای از شهیارقنبری
  6. چرا هیچ کس به سراغم نمیاد ؟ - فریدون فرخزاد – با ترانه ای از استاد ایرج جنتی عطایی
  7. خونه این خونه ی ویرون –داریوش– باز هم با ترانه ای سیاسی – اجتماعی از استادجنتی عطایی

 کاش به بازی ترانه سرا ها دعوت میشدم ! آخر انتخاب کردن از بین ترانه های ایرج جنتی عطایی ، اردلان سرفراز ، شهیار قنبری ، محمدعلی بهمنی و زویا زاکاریان و ... کاری بس دشوار است ! اصلا انتخاب ترانه از گنجینه ی ده ساله ی ترانه و موسیقی پاپ (دهه ی پنجاه) ایران کار دشواری است ! حتی ترانه هایی هم که رها جان عزیز ترانه های شوخ و شنگی می نامند وقتی نگاه میکنی می بینی پای ترانه هایش امضای بزرگانی چون جنتی عطایی است و با همه ی شوخ و شنگ بودنش ، حرفی برای گفتن دارد ! ای کاش به متن ترانه ها بیشتر دقت کنیم ... ترانه برای اینکه ترانه باشد سه عنصر مهم دارد : 1- آنچه بر روی کاغذ نوشته می شود و پیشنهادی است برای اجرا  2- موسیقی که برای آن نوشتار ساخته می شود 3- صدایی که آن را زمزمه می کند! ... تاریخ ثابت کرده که ترانه هایی در ذهن عام و خاص ماندگار شده اند که این سه عنصر یعنی : ترانه سرا ، آهنگساز و خواننده ؛ به درستی کنار هم قرار گرفته باشند ! کما اینکه استاد جنتی عطایی می فرمایند آنچه به ما رسیده است از موسیقی دهه 50 شاید یک دهم موسیقی تولید شده در زمان خودش نباشد ! به عبارت دیگر در آن زمان هم موسیقی بسیار تولید می شده است اما راز ماندگاری چیز دیگری است ! ... صحبت در باب ترانه مجالی عظیم می طلبد که از حوصله خارج است ! اما اگر کسی مایل است درباره ی ترانه بیشتر و بهتر بداند سری به دوست بزرگوار سعید خان کریمی  (ترانه سرا و منتقد ترانه) بزند و کتاب "مکث در مه" ایشان را بخواند که پژوهش بسیار جالبی در باب ترانه است از ابتدا تا کنون ! ... در ضمن اگر دوستان عزیزم مایل به شنیدن هر کدام از ترانه هایی که نام بردم باشند با کمال میل برایشان ارسال خواهم کرد ... و در نهایت طبق روال بازی ؛ من هم همه ی دوستان عزیز وبلاگ نویسم را که به اینجا سر می زنند به این بازی دعوت می کنم ! ...

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم اسفند 1386ساعت 20:19  توسط فرناز   | 

 

هدیه رو میذارم روی میز

میگم : تولدت مبارک !

لبخند می زنه و با تعجب میگه : این دیگه چیه !

...

میدونم که ته دلش دوست داشت کس دیگه ای جای من باشه ؛ شایدم بودن کس دیگه ای براش تداعی شد ... می فهمم ... یعنی دیگه می شناسمش بعد این همه مدت !

...

میگه : من الان میام !

...

توی دلم میگم : کاش به غیر از من و تو هیچکس اینجا نبود ! اونوقت سرتو می گرفتم تو بغلم و می گفتم : قورت نده این بغض لعنتی رو ... بعد هم دوتایی گریه می کردیم ! از اون گریه ها که بعدش آدم احساس سبکی میکنه !

...  

میگه : اصلا راضی نبودم تو زحمت بیفتی !

میگم : دلم میخواست تو خوشحال بشی !

...

با خودم میگم : دوباره اشتباه کردی ! اصلا همیشه اشتباه می کنی ! همیشه عجله می کنی ! بازم نتونستی احساستو کنترل کنی ! به خیال خودت می خواستی خوشحالش کنی اما ... اما بدتر آزارش دادی ! ...

دیگه صداشو نمی شنوم ! آخه دیگه نمی خنده ! ... سعی می کنم تمرکز کنم و از دست این فکرای کوفتی راحت شم اما ... اما نمی شنوم چی میگه ! چرا نمی خنده ...

 

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم اسفند 1386ساعت 23:36  توسط فرناز   |